مردی با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفمید که دیگر آن دنیا را ترک کرده است و همچنان با اسب و سگش پیش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاری بود.
................
ادامه مطلب
کنار ساحل با هم قدم میزدیم. تو تمام وقت به دریا زل زده بودی و من در عوض دریارو تو عمق نگاه تو میخوندم.من به تو از ارزوم ...از عشق...از تو گفتم.اما تو فقط سکوت کرده بودی و به دریا گوش سپرده بودی.حالا میفهمم....تو ازم خواسته بودی تا با هم به کنار ساحل بیایم ...اما نه برای اینکه با هم باشیم...که فقط میخواستی کنار دریا باشی..
تو به من...به خودت..دروغ گفتی...!!
ادامه مطلب



